تبليغاتX
SmiGeL.BlOgFa

حسن آقا !

 

به به آقای عمویی ! خوبی شما؟

هان؟!

سلام استاد ( منظورم همین بود دیگه )

 بدون شرح :

 

 

   

 

          فکر کن وقت برنج بری(درو برنج) تا زانو تو بیجار(مزرعه) آب باشه! چه شود . . . !

 

!! نوشته شده توسط فاطمه | 23:5 | سه شنبه 10 شهریور1388 •

شبیهه؟

 

قبلنا یکی دو نفر گفته بودن اما از وقتی این فیلم کانال 3 شروع شده چندین نفر اس ام اس دادن بهم و گفتن:

    " این شبنم قلی خانی چقد شبیه توئه! "

 

                       

  اینم حرفیه!

!! نوشته شده توسط فاطمه | 22:20 | پنجشنبه 5 شهریور1388 •

دانلود عکس

در واقع نمی دونم دقیقن اینجا کجاست! اما تو مسیر رشت به تهران یا به عبارتی تهران به رشت هست

لینک دانلود عکس پائینی با کیفیت اصلیش(   )

اینم سفارشی ( گفته بودی اگه بدون چشم باشه پخشش میکنی ) :

لینک دانلود عکس پائینی با کیفیت اصلی

پاورقی : به زودی شرحی از سفر رو مینویسم

 

!! نوشته شده توسط فاطمه | 15:15 | دوشنبه 14 اردیبهشت1388 •

چه حسی داری؟!

فقط میخوام بدونم با دیدن این عکس اولین حسی که میاد سراغتون چیه

 

پاورقی۱ : فیلم "میلیونر زاغه نشین" برنده اسکار ۲۰۰۸ رو دیدم. پیشنهاد می کنم حتماْ ببینید

پاورقی۲ : موهامو کوتاه کوتاه کردم شده ۴ - ۵ سانتی  فشن ! بچه ها تو باشگاه روم اسم گذاشتن! چی؟ امیر ارسلان!!

پاورقی۳ : به سلامتی اولین میان ترمو دادم ، ماماننننن

پاورقي۴ : ميگن كه

" چقدر حقيرند مردماني كه نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه اراده ي دوست نداشتن! نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن! با اين حال مدام شعر عاشقانه مي خوانند! "

پاورقي۵ : بالاخره ما قطعن نفهميديم شادي حامله ست يا نه؟! آخه قراره بچه ي شادي و آرمين رو من به فرزندي قبول كنم

پاورقي۶ : قشنگ حس مي كنم اون تعجبي كه از پاورقي قبلي داشتين و اون دو تا شاخ هاي خوشكل كه دارن در ميان!  اگه مطمئن شدم شادي حامله س جريانشو بهتون ميگم

پاورقي۷ : برنامه هايي چيده ايم براي تعطيلات بس خفن و هيجاني ، پر از فراز و نشيب و مسافرت و ددر رفتن و به قول رفقا لات بازي (  ) فقط بزار درس مرسامون تموم شه . . .

پاورقي۸ : شنبه تولد مامان بزرگمه  ميخوام زنگ بزنم بهش تبريك بگم (اون اصن تو اين باغا نيس  )

پاورقي۹ : چند وقتيه بشدت هرچه تمام تر محبوبيت يافته ايم در بين دوستان  خدا حفظمان كند

پاورقي۱۰ : ميگم خداييااا خدايي هيچي آزادي رو نميگيره  اينم :   تقديم به خودم از اعماق قلب همه ي وجودم

 

!! نوشته شده توسط فاطمه | 2:5 | جمعه 4 اردیبهشت1388 •

توصيه هاي يك مشاور روانشناس

وقتی مردی شما را بخواهد، هیچ چیز نمی تواند جلوی او را بگیرد.

اگر شما را نخواهد، هیچ چیز نمی تواند نگهش دارد.

دست از بهانه گیری برای یک مرد و رفتار او بردارید.

هیچوقت خودتان را برای رابطه ای که ارزشش را ندارد تغییر ندهید.

رفتار آرامتر همیشه بهتر است.

قبل از اینکه بفهمید واقعاً چه چیز خوشحالتان می کند، با کسی ارتباط برقرار نکنید.

اگر رابطه تان به این خاطر که مردتان آنطور که لیاقتش را دارید، با شما رفتار نمی کند، به اتمام رسید، هیچوقت سعی نکنید که با هم دو دوست معمولی باشید.

یک دوست با دوست خود بدرفتاری نمی کند.

از مردانی که پیش از ازدواج تقاضای رابطه جنسی میکنند دوری گزینید.

برای رفتاری که با شما دارد، حد و مرز بگذارید.

هیچوقت اجازه ندهید، طرفتان همه چیزتان را بداند. ممکن است بعدها بر ضد شما از آن استفاده کند.

شما نمی توانید رفتار هیچ مردی را تغییر دهید. تغییر از درون ناشی می شود.

هیچوقت نگذارید احساس کند او از شما مهمتر است...حتی اگر تحصیلات یا شغل بهتری نسبت به شما داشته باشد. او را به یک بت تبدیل نکنید.

او یک مرد است، نه چیزی بیشتر، و نه کمتر.

اجازه ندهید مردی هویت و وجود شما را توصیف کند.

اگر به کس دیگری خیانت کرد، مطمئن باشید که به شما هم خیانت خواهد کرد.

مردها طوری با شما رفتار می کنند که خودتان اجازه می دهید رفتار کنند.

همه مردها بد نیستند. (البته بيشترشون هستن )

نباید فقط شما همیشه انعطاف از خودتان نشان دهید...هر مصالحه ای دو جانبه است.

هیچوقت نباید دنبال کسی باشید که مکمل شما باشد. یک رابطه از دو فرد کامل تشکیل می شود. دنبال کسی باشید که مشابهتان باشد نه مکملتان.

هیچوقت به مردی که همه آن چیزهایی که از رابطه می خواهید را به شما نمی دهد، به طور کامل متعهد نشوید.

 

پاورقی1  : سومين شب قشنگ باروني رو داريم پشت سر ميزاريم . . .

پاورقی 2 : فكر كنم خيلي زوده واسه ميان ترم گرفتن. اينطور نيست استاد ارشد ؟

پاورقی 3 : پريشب با شدت هرچه تمام تر با ديوار تصادف كردم انگشتاي پام محكم خورد به ديوار يه تيكه هم پوس كنده شد

پاورقی 4 : امشب ميخوام به ياد قديما برم پيش مامانم بخوابم

پاورقی 5 : فرداهاي زيادی در پيش نيست . . .

پاورقی ++ : سارایی ، ويشي جون ، تفلدت مبارك خانومم . ايشالله ارقام سنت سه تايي بشه. به همه آرزوهاي نازت برسي. ايشالله امسال عروس بشي

 

!! نوشته شده توسط فاطمه | 0:22 | دوشنبه 24 فروردین1388 •

عكساي سيزده بدر 88

        

         

 

         

 

         

 

         

 

         

        

         

 

         

 

          

 

 

پاورقي ۱ :

                 

           نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

          مثل آسمانی که امشب می بارد....

          و اینک باران

          بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

         و چشمانم را نوازش می دهد

 

!! نوشته شده توسط فاطمه | 1:0 | دوشنبه 17 فروردین1388 •

تاسوعا و عاشورا

 

چنان گذشت به عباس چون كه مي دانست

كه تشنگـان حرم دل به دسـت او بستند . . .

 

 

 

تسليت باد غم عاشوراييان

 

پاورقي 1 : پارسال هم به مناسبت محرم و تاسوعا عاشورا همين عكسو گذاشته بودم

پاورقي 2 : التماس دعا دارم ازتون واسه 2 نفر ؛ اولي شيميايي جبهه ست ، اين اواخر حالش بد شده ، تهران بستري شده . . . ؛ دومي هم يه طفل ِ سيد ِ 3 ساله ست كه 10 روز بيمارستان رشت بستريه . . .

پاورقي 3 : صبح ديروز آبجي خانوم ِ ويشمستر را در مغازه ي خراطي مشاهده نموديم

پاورقي 4 : به شدت غرق در امتحانات هستم  منو هم دعا كنيد

 

!! نوشته شده توسط فاطمه | 10:52 | سه شنبه 17 دی1387 •

این عکس واقعی ست !

اين عكس كاملاً واقعي ست

 

 

 

اگه تونستين حدس بزنين شخصيت توي عكس كي هست  ؟‌ ؟‌ !‌ هركي بتونه بگه جايزه ويژه رو برده

 

پاورقي 1 : پيش به سوي امتحانات ترم . . . 

پاورقي 2 : من كي تصميم ميگيرم سيستمم رو تعمير كنم ؟ ؟‌ 

پاورقي 3 : پشيمون شدم !  مسابقه رو بيخيال !

 يكي از اهالي خاندان اطهر زحمتكش ها ! شخصيت موجود در عكس پسرعموي بنده مي باشد ، علي آقا ؛ استعدادش تو همین کارای تاپسه و بس  

علی خيلي باحالي   

پاورقي 4 : هيچي ديگه همين !

 

!! نوشته شده توسط فاطمه | 18:26 | چهارشنبه 4 دی1387 •

بدون شرح !

                                                             لینک تصویر 


جمعه يك عدد مبارزه انجام داديم در داخل باشگاه خودمان ، از آن رو كه جمعه ها مجازيم لباس مبدل و غير لباس سبك بپوشيم ، اينجانب نيز فرصت را غنيمت شمرده و تيپي زده بودم اساسي . . .

طبق معمول بنده زودتر از حريف آماده شده و وارد رينگ شدم  ، همان دم كه قدم بر ميدان مبارزه نهادم ، صداي فرياد دوستان برخاست كه : " بـــــــــــــه بــــــــــــــــه . . .! فايتر (Fighter)مون چه خوشتيپه . . . ؛ ندزدنت خوشتيپه . . .؟؟!؟!؟   و الي ماشاءالله . . . !!! " ما هم بر طبق روال شوخ مزاجيمان شروع كرديم بر كلاس نهادن و عشوه آمدن ديگر بيا و ببين ! رينگمان تبديل شده بود به يك ديسكوي اساسي . . .! 

اما اصل مطلب اينكه اين سخن دوستان همان شد كه در انتهاي مبارزه چيزي از آن مبارز خوشتيپ و بلند و بالا باقي نمانده و قربون حريفم بشوم ريختمان را بهم ريخت . . . باز هم بايد بگويم دَم حريفمان گرم كه تلاشهايش بر  سر و صورت و هيكلمان كارآمد نبوده و در همان حد به گند كشيدن لباس اسپرت خوشكلمان باقی ماند و بس . . .

 

پاورقي 1 : بابت تأخير طولانيم شرمنده ي به تمام معنام !

پاورقي 2 : بايد يه تشكر ويژه و سفارشي از طرف خودم و خودش داشته باشم از سامره ي عزيزم ( ويشمستر ) به خاطر پذيرايي گرم خودش و خونواده ش كه چهارشنبه ي گذشته ما رو شرمنده كردن و يه زرشك پلو با مرغ و يه ماكاراني ما رو مهمون كردن بماند كه يه عالمه كيوي ( محصول دست باباي ويشمستر ) ازشون كش رفتيم ، اتفاقاً‌ همين امشب داشتم چندتاشونو نوش جان مي كردم.

سامره اي ، فداي مهربونيات بشم ، چهارشنبه روز خوب و به ياد موندنيي شد برامون . . . دمت گرم

پاورقي 3 : بفرما ! هيچي نشده آجـيــمـونـو داريم شوهر ميديم كه بره !! ميگم خوش به حال اون دوماد خوشبخت . . . نه چك زد و نه چونه ، ماه و برده به خونه

پاورقي 4 : اي كدخدااااااا !! خدا بگم چيكارت نكنه ؟!! ( آخه دلمم نمياد كه بگم كاريت بكنه . . . ) اين دي وي دي كه برام زدي چشه؟ از وقتي دي وي ديتو انداختم به جون كاميم ، بلا سرش اومده   پاورشو ميزني كه روشن بشه ، بالاد نمياد كه ، تا اينكه 60 باز هي پاورشو بزني تا بالاخره سر شصت و يكمين بار شااااااااايد بالا اومد . . . 

پاورقي 5 : حرف هايي هست براي گفتن که اگر گوشي نبود نمي گوييم و حرف هاييست براي نگفتن حرف هايي که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورندو سرمايه ي هر کس به اندازه ي حرف هاييست که براي نگفتن دارد

!! نوشته شده توسط فاطمه | 23:9 | یکشنبه 10 آذر1387 •

تــفادص!

سلام. امشب عجب شبي بود

دو تا تصادف سر خيابونمون شد. چقد دلم يه طوري شد...

اوليش پژو 206 سفيد كوبـوند به كمر يه پيكان. سر شب بود حدوداي 9. داشتم تلوزيون ميديم كه يه صداي خفني اومد... نيگاه كه كردم بعله... ملت هم كه ماجراجو همه جمع شده بودن.

اونيكي طرفاي 5/10 بود ماشينيه زد به موتوريه و در رفت..! اي نامرد... چقد دلم سوخت... اين يكيو آمبولانس هم اومد مثه اينكه موتوريه آسيب ديده بود... خوب آخه نامرد ديگه برا چي فرار كردي... اينه معرفت؟؟!؟

.

.

بگذريم...

اوايل هفته اي كه گذشت مسافرت رفته بوديم. دور پايتخت در 2 روز!!!

جمعه صبح زود رفتيم و يكشنبه غروب برگشتيم. ديگه شاه عبدالعظيم ، بهشت زهرا و حرم امام ، خود تهران (منزل اقوام) ، جمكران ، حرم حضرت معصومه.... خلاصه دست جناب ناپلئون رو از پشت بستيم يه تشكه هم زديم!!!!!

.

پاورقي1: خير سرمون پيام نوريم! همه گله دارن از اينكه كلاساش تشكيل نميشه. اما من گله دارم از پر كلاسي! هفت روز هفته 6 روزشو كلاس داريم!!! عجيبه ها!

پاورقي2: مچ دستم آسيب ديد...

آخه خوب حق بديد ؛ وقتي سنسي برام ميت نگه ميداره ، من همه ي تلاشمو مي كنم تا مُـشتــمو خوب و قدرتي بخوابونم. اونم هي ميگه: آفرين ، مرسي ، همينه و هي ميگه مشتات قدرتيـه... منم هي شير ميشم و محكم و محكمتر.... تا اينكه اينجوري بلا سرم مياد... و الان چند روز ِ مچ دست راستم خيلي درد مي كنه...

         

پاورقي3: دوستاي من ، تو رو خدا يه كوچولو واسه مردم اينورا دعا كنيد. كشاورزا بارون ميخوان واسه زميناشون....

خوب بايد اين برنجي كه 12 ماه سال هر روز مي خوريد و نوش جون مي كنيد (يادي هم نمي كنيد از اونايي كه 4-5 ماه زندگيشونو ميزارن واسه همين برنجا) كاشته بشه و به خوبي و پربار به حاصل برسه...

 

!! نوشته شده توسط فاطمه | 0:8 | جمعه 30 فروردین1387 •

RSS