تبليغاتX
SmiGeL.BlOgFa

امان از ناداوری ها!

 

آخ كه چقد دلم مي خواد داد بزنم!

از جهات مختلف!

اول اينكه اين مسابقه امروز ، به ما گفته بودن رده سنيش متولدين 65 تا 68 كه به لطف و سپاس از مسئولين همين امروز مشخص شد كه از 64 تا 67 بوده  بعله ديگه يعني به من گفتن زرشك !‌

ايشالله تو مسابقات استاني  "سبك خودمون"  كه چند ماه ديگه ست ، جبران مي كنم .  اون ديگه تو همه ي رده هاي سنيه.

دوماً اينكه:

خُب مسابقه من كنسل شد ؛ بچه ها كه بودن 

دلم ميخواست از اين همه بي عدالتي كه امروز رو جوّ مسابقه بود فرياد بزنم ! كيه كه بفهمه !

امروز فقط سه شهر تيم داده بود (آستانه ،‌ لنگرود ، ‌رشت) اولين بي عدالتيشون تو اين بود كه به تيم هاي لنگرود و آستانه ،‌ سه شنبه همين هفته ،‌ تاكيد مي كنم سه شنبه همين هفته  خبر دادن كه آقا جمعه مسابقه ست !!!‌ ولي چي؟ تيم رشت از 2 ماه پيش  در جريان مسابقه بوده و اونم چي ، با مربي مرد كار كرده!!

مسابقه هم كه تو رشت برگزار شده و . . .

و جالبتر قضيه اينجاست كه « هر 4 داور اين مسابقه » رشتي بودن‌!!!  خوب با اين شرايط بايد هم حق بچه هاي آستانه كه به شدت رشتيها باهاشون كل دارن خورده بشه ! !

. . .

 آخه داوره ميگه تو وقتي ضربه تو مي زني بايد فقط 50% از قدرتت نفوذ داده بشه ! انگار تكواندو  ِ !! همه ي اين رشته به قدرتشه ، اونوقت اينا . . .

تازه در حالت عادي ناكداني ( به زمين انداختن حريف ) 3 امتياز داره ، اما تو مسابقه امروز نه تنها امتياز نداشت ، ‌بلكه خطا هم محسوب مي شد !!!!! ! ‌! ! ! !

ولي با وجود همه ي ناداوري هايي كه امروز شد و حق خوري هايي كه شد از 5 نفر بچه هامون 3 نفر به اردوي انتخابي كشوري انتخاب شدن. هانيه كه اول شد . سحر كه دوم شد و زهرا كه حريف هم وزن نداشت و به قول بچه ها خركي بالا اومد

 

!! نوشته شده توسط فاطمه | 18:45 | جمعه 31 خرداد1387 •

مسابقه

سلام و سلام

خوب چون دیر وقته (البته برای من دیر وقته ، نيست من اول غروب لا لا مي كنم  ) ميرم سر اصل مطلب

امشب فقط يه سري فوري اومدم بگم

ايشالله اگه خدا بخواد جمعه ۳۱ / ۳ / ۸۷ مسابقه داريم ؛ المپياد ورزشي . مسابقات كيك بوكسينگ سبك آزاد.

بچه هاي ما هم دارن تيم ميدن ، ‌كه من هم توشون هستم

برامون دعا كنيد . انتخابي كشوري هم هست.

جمعه صبح ساعت ۸ ، رشت ، سالن نام آوران ، وزن كشي ه. و بعدش هم مبارزه ها . . .

راستي بچه هايي كه رشتي اند خوشحال مي شم اون روز ببينمتون

اگه اومدين سراغ فاطمه رو از بچه هاي آستانه كه بگيريد راس ميارنتون پيش خودم

پاورقي : البته من چون اولين مسابقه م هست ، ممكنه اسمم رو ندم ، يعني انصراف بدم

 

!! نوشته شده توسط فاطمه | 23:50 | چهارشنبه 29 خرداد1387 •

چه خبررررررررر؟

كنار سيب و رازقي

نشسته عطر عاشقي

من از تبار خستگي

بي خبر از دلبستگي

      عـــــــــــــــــــــاشــقـم . . .

ابر شدم ، صدا شدي

شاه شدم ، گدا شدي

شعر شدم ، قلم شدي

عشق شدم ،‌ تو غم شدي . . .

ليلاي من

    درياي من

         آسوده در رؤياي من

اين لحظه در هواي تو

گمشده در صداي تو

من عاشقم

مجنون تو

گمگشته در بارون تو

مجنون ليلي ، بي خبر

در كوچه هايت در به در

مست و پريشون و خراب

هر آرزو نقش بر آب

شايد كه روزي عاقبت

آروم بگيرد در دلت . . .

. . .

كنار هر ستاره اي

نشسته ابر پاره اي

من از تبار سادگي

بي خبر از دلدادگي

      عـــــــــــــــــــــاشــقـم . . .

ماه شدم ، ابر شدي

اشك شدم ،‌ صبر شدي

برف شدم ،‌ آب شدي

قصه شدم ، خواب شدي

ليلاي من

    درياي من

         آسوده در رؤياي من

اين لحظه در هواي تو

گمشده در صداي تو

من عاشقم

مجنون تو

گمگشته در بارون تو

مجنون ليلي ، بي خبر

در كوچه هايت در به در

مست و پريشون و خراب

هر آرزو نقش بر آب

شايد كه روزي عاقبت

آروم بگيرد در دلت . . .


يادش بخير پارسال شهريور رفته بودم تهران خونه دايي م

دايي م 3 تا دختر داره. بزرگه (سميه) همسن خودمه ، وسطي(سميرا) دو سال كوچيكتره و آخري (سمانه) 10 سالشه .

چه خوشي گذشته بود اون سفر . . . هر روز با 2 تا دختر دايي هام يه جا پلاس بوديم!

ديگه پيش همه آرياشهري ها شناخته شده بوديم! (خونه شون آريا شهره) يه پاساژ هست به اسم پاساژ گلديس ، اووووووووووووووف چند بار رفتيم و 4 طبقه شو گشتيم . . . نمي دونم چرا هي خريد پيش ميومد!!

يه شب هم دايي م ما رو برد اِرم . اوه اوه اون شب چه كرديم ما 3 تايي. . .

اين سفر من آخراش خورده بود به ماه رمضون . يه شب افطار با خونواده دايي م رفتيم خونه اون يكي دايي م كه تهران پارسه ؛ اون داييم يه پسر 11 ساله (علي) و يه دختر 8 ساله (حنانه) داره .

اون شب من و 3 تا دختراي داييم اونجا مونديم . . .

زنداييم پرستاره. فرداش از صبح رفت بيمارستان ، شبش هم شيفت شب بود. دايي م هم كه از صبح نبود.

بماند كه اون روز خونه داييمو گذاشتيم رو سرموووون  . . .

قرار بود واسه افطار خورشت قيمه درست كنيم. (من و سميه و سميرا) افتاديم به جون آشپزخونه زنداييم! مي گم آشپز كه 2 تا بشه آش يا شور ميشه يا بي نمك ، ديگه فكر كن آشپز 3 تا بشه

بيچاره داييم اون شب از دستپخت ما چي كشييدميديدم كه اشك تو چشاش حلقه بسته بود و خانومشو مي خواست

دوراني بود . . .

ببينم وضعيت در چه حاله ،‌ شايد امسال هم رفتم . . .

پاورقي1: دانشگاه مون تابستون داره مي بره اصفهان ( سفر به پايتخت فرهنگي كشورهاي اسلامي!) ببينم اگه دوستان 4پايه باشن شايد يه سر اصفهان هم رفتيم

 

 

!! نوشته شده توسط فاطمه | 6:4 | دوشنبه 27 خرداد1387 •

خدایش بیامرزد!

ديروز ساعت 2:45 دقيقه عصر بود... داشتم آماده مي شدم برم باشگاه.

صداي زنگ اس ام اس كه اومدم ، ‌يهو دلم ريخت ؛ يه چيزي بهم مي گفت كه...

رفتم كه ببينم كيه سر ظهري ياده ما افتاده. . .

مريم بود!

_ مريم؟ اين موقع روز؟ بي سابقه بود!

"سلام فاطمه . خوبي؟ ميدوني مهسان شفيعي مـُرد؟!!!! ميگن شب خوابيد ، ‌صبح بيدار نشد! بردنش تهران كالبد شكافي. . ."

خداياااا ،‌مريم چي ميگفت؟؟‌ ؟!  مهسان؟ ؟‌؟ باورم نمي شد.. هنوزم نميشه. . .

مهسان دوستم بود   اونقد صميمي نه ،‌ ولي دوستم بود. . . دوران ابتدايي همكلاسيم بود ،‌

مهسان هم سن من بود

. . .

رفتم باشگاه ...

يكي از بچه ها كه همسايه مادر شوهر مهسان بود (مهسان چند سالي بود كه ازدواج كرده بود) مي گفت : اگه ميديدي خونواده شوهرش چطور بي تابي مي كردن... مادرشو بگوووو....

يه سريا ميگن چند ماهي بود حامله بود. . .

. . .

خيلي متأسف شدم ،‌هنوز تو بُــهـتـم. . . از ديروز سرم درد مي كنه. . .

 

براش دعا كنيد كه خدا از سر تقصيراتش بگذره. . .

 

خدايش بيامرزد. . .

 

پاورقي: يه روزي هم خبر مرگ منـو به دوستام ميدن. . . يعني اونا هم مثله الآن من ،‌ باورشون نميشه؟

!! نوشته شده توسط فاطمه | 9:31 | دوشنبه 20 خرداد1387 •

گیر دادم دیگه!

 

طی آخرین بحث و هم اندیشی که با سفرای کشورهای پیشرفته داشتم  با دوستان سال ۳۰۰۰ رو پیش بینی کردیم:

سال ۳۰۰۰ به روایت تصویر

 

 

 

 


پاورقی: حالا کی دوست داره به سال ۳۰۰۰ برسه؟؟

 

!! نوشته شده توسط فاطمه | 21:29 | شنبه 18 خرداد1387 •

کمی هم سیاست!

سلام سلاممم

من اصلا اهل سیاست نیستما ولی خوب این ایمیلی که داشتم به نظر جالب اومد

از عکساش خوشم اومد

گفتم شما هم فیض ببرید!

مجلس شورای اسلامی ایران

دوره هفتم

به روایت تصاویر

مجلس هفتم در تاريخ 7/3/83، يعني درست 4 سال پيش آغاز به كار كرد.

لاري، مفتح مجلس هفتم بود، البته با گزارش جنجالي‌اش درباره انتخابات همين مجلس


و سالي كه نكوست، از بهارش پيداست.

دعواي اصولگرا و اصلاح‌طلب آغاز شد.!


در مجلس هفتم نیز برخی بازهم نماینده بودند.

جوان آمدند و با عصا رفتند!


در مراسم افتتاح، همه حضور داشتند؛ از رئيس‌جمهور و وزرا و سفرا و وكلا تا كروبي.

هیچ کس فکر نمی کرد یه زمان هاشمی بخواد هم جانشین خاتمی بشه و هم رئیس خبرگان!


هيچ‌كي! نمي‌دونست قراره كي رئيس و كي نايب رئيس و ... شه.
در حاشيه افتتاحيه اين جلسه، كروبي تذكراتي به حداد داد.

ـ ببين غلام جون، يه وقت رئيس نشي ها، من كه لر بودم اين همه شيرمرد، كم آوردم، تو كه ديگه هيچي!


و سرانجام سرنوشت رؤساي مجلس هفتم مشخص شد؛ حداد رئيس شد.

ـ از همون اول نماينده‌ها به كارها و مواضع بعضي‌ها، يه جوري نگاه مي‌كردند.


بانوان مجلس هم از همان موقع نسبت به عدم پذیرش جنسیتی اعتراض داشتند


فعاليت‌هاي ورزشي از ديگر اقدامات نمايندگان بود؛ از جمله مسابقات فوتسال

ـ ببينيد اگه نتونستيد توپ رو بگيريد، پاي اون اقليت‌ها رو هم بزنيد، اشكال نداره.


مجلس هفتم، همواره با حواشي جالبي همراه بود.

از جمله خستگي‌ها و خواب‌ها در مجلس. !


اين مجلس كاملا چندمنظوره بود، از جمله:

دمپايي در آوردن

معركه گرفتن و پاتوق كردن

آموزش زبان

عکس یادگاری

فيلم‌سازي

شوخي و كشتي‌گيري

بلوتوث بازی

تفریحات سالم: اتل متل توتوله!...

عكاسي و ...


دو استيضاح هم در دولت تازه صورت داد؛

يكي وزير جهاد كشاورزي كه دوباره رأي آورد.

و دیگری فرشیدی که بازهم رای آورد !

 

و ديگری استيضاح ميركاظمي كه اصلا برگزار نشد.

ـ ديگه چي مي‌‌خواي از جونم، استيضاح رو كه منتفي كردي؟!

 

نادران: بچه‌ها تو رو خدا منو قايم كنيد، الان افروغ مياد سراغم!


در اين مدت مجلس برخي دلخوري‌ها و اختلاف سليقه‌ها بين نمايندگان پيش آمد.

ـ شيطونه مي‌گه ...

 

ـ افروغ جون، بيا، بيا بريم با باهنر آشتي كن، زشته. به خاطر من...!


ابوطالب: فيلم مستند مجلس هفتم را منتشر مي‌كنم.

باهنر: بابا شيخ قدرت، يقه رو ول كن. من كه فيلم ندارم، به خدا سعيد فيلم گرفته!
علیخانی: نه همین الان باید جیب‌هاتو خالی کنی!


در دوره هفتم بيشتر اداره مجلس توسط باهنر صورت گرفت.

ـ باهنر اذيت نكن، امروز بذار يه كم بيشتر بمونم.
ـ نه بدو برو، تو الان مصاحبه داري، من هستم.


پايان مجلس هفتم هم با تصاوير جالبي رقم خورد

عكس يادگاري حداد با بانوان مجلس


گرفتن عكس يادگاري دسته‌جمعي

ـ اِ آقا هل نده!
ـ حاج بابایی برو اون ور، این جا جای تو نیست، جر نزن برو سر جات!


چطور بود؟

کمپلت از میل باکسم کپی کردماااا کمی کاستی نقصی داره شما از من نبینید!

پاورقی: مراجع سیاسی پوزش مرا بپذیرید

 

!! نوشته شده توسط فاطمه | 17:54 | چهارشنبه 15 خرداد1387 •

بازی بازی!

 

خودتو معرفي كن:

فاطمه ام. 9_ام همين ماه وارد 20 مين سال زندگيم شدم. دانشجوي ترم دوم مديريت IT  ، دانشگاه پيام نور واحد آستانه اشرفيه.

ار دار دنيا يه داداش دارم كه فكر كنم معرف حضور همه هست! 3 سال از خودم بزرگتره . (نسبت به قبل بهتر شده !! )

دمدمي مزاج ، احساساتي و به شدت زود رنج ام! ميگن اعصاب معصاب هم ندارم !! البته فقط "ميگن" !! مامان هميشه ميگه هركي با تو ازدواج كنه زودي به خودمون پَــسِــت ميده!! (يعني تا اين حد غير قابل تحملم مامان؟!؟ )

ناراحتي اونايي كه دوسشون دارم ،‌ناراحتم ميكنه. تا حدّي كه اگه يه روز توپ ِ توپ هم باشم با كلّي انرژي مضاعف ، بدونم دوستم (دوستي كه برام ارزش داشته باشه) مشكلي براش پيش اومده ،‌ بشمار سه ضد حال ميشم اساسي!

از دروغ هم به شدت بيزارم.

ديگه اينكه وقتي با يكي دعوا مي گيرم ،‌سريع پشيمون مي شم. چون بعد از دعوا تمام همّ و غمم ميشه آشتي كردن! انقده سخته آشتي كردن واسه همين دوست دارم هم خودم هم  طرف مقابلم تو بحث و دعوا ،‌بعد از چند ساعت آروم بودن جوري رفتار كنيم كه انگار چيزي نشده و به روي خودمون نياريم.

عاشق بزن بزنم! دوست دارم يكي پا باشه كه بيافتيم به جون هم و تا مي خوريم همديگرو بزنيم! نه از رو غرض و دعوا ها... همينجوري توافقي!! شايدم از روي دوست داشتنو "عشق!" !

 

فصل مورد علاقه م : بهار و پائيز. بهار بخاطر زيباييش و پائيز بخاطر هواي توپش.

 

رنگ مورد علاقه م : سبز مغز پسته اي ، ‌آبي زنگاري و البته همه ي رنگهاي شاد

 

غذاي مورد علاقه م : لوبيا پلو ،‌سبزي پلو و فسنجون (دست پخت مامانم!) خيلي دوست دارم. عمراً با غذاهاي گوشتي ميونه ي خوبي ندارم *** ماهي به هيچ وجه نمي خورم ؛ گوشت قرمز هم : "اوه ! نه! " فقط مرغ اونم گهگاه كه هوس كنم! چگر و اينجور چيزا هم كه هـــــــــــــرگـــــــــز!‌

تو تنقلات هم بستني دوست ندارم بجز قهوه بستني كه تلخ ِ تلخ باشه. كلاً با چيزاي ترش و غير بهداشتي هم حال مي كنم!! 

تو ميوه ها هم ميوه هاي تابستوني مخصوصاً تمام اعضاي خانواده ي هلو ،‌رو خيلي دوست دارم.

 

موسيقي مورد علاقه: از هرچي كه خوشم بياد خوشم اومده ديگه...! ولي بيشتر آهنگهاي بكوبي كه متن شعراشون سوز داره خوشم مياد!!

 

بدترين ضدحال : ضدحال زياد مي خورم ؛‌ولي نيست روحيه ورزشكاري دارم! خونه پُرش يه روز روم تأثير بزاره... سريع فراموش مي كنم...

 

ناشيانه ترين كاري كه كردم: معمولاً همه ي كارايي رو كه بايد سرّي و موزيانه انجام داد رو ناشيانه انجام ميدم!! ولي الآن مورد خاصي يادم نيست كه بگم.

 

بهترين خاطره م : خاطره خوب زياد دارم. ولي اونيكه نزديكتره و ارزشش هم بيشتره سفر 3 روزه ي امسالمون به تهران و "قم" بوده  

 

بدترين خاطره م : مرگ مادربزرگم تو سال 76(خيلي مهربون و دوست داشتني بود ) ،‌تصادف بابا تو سال 82 (خيلي ترسيده بوديم ) و مرگ پدربزرگم به سال 84 (خيلي زجر كشيد ، هم روحي هم جسمي...) و بالاخره تجربه ي بدي كه 2 سال طول كشيد(شايدم از اين نظر كه تجربه بوده زياد خاطره بد بحساب نياد...)

 

كسي كه بخوام ملاقات كنم: معلم اول ابتداييم ،‌ و مثله هموني كه ساراجون گفت ، همه ي دوستاي وبلاگي مخصوصاً همه ي اونايي كه تو دهكده مي نويسن و البته كدخداشونو.

و بيشتر از همه "خدا" رو . . .

كسي كه نميخوام ملاقاتش كنم: عزرائيل!!

 

براي كي دعا مي كنم: واسه همه ي همه ي مريضا و همه ي يتيما و همه ي عاشقا

 

موقعيت من در 10 سال آينده : شدم يه پا خانوم مهندس تو خيابون كه راه ميرم ، هر كي رد ميشه دست ميزاره رو سينه ميگه: " سلام خانوم زحمتكش!" يا " سلام مهندس زحمتكش!"

شووووهر كردم شـــــــاااااااايد يه پسر كوشولو هم داشته باشم!

 

دعوتياي من: توپول ، ‌رونيكا جون ، همه ي اهالي دهكده!!!!

 

 

در پايان از همه دست اندر كاران اين بازي! تقدير و تشكر مي نمايم و برايشان پيروزي روزافزون از خداي منّان خواستارم!!!

 

 

راستی قالب جدید چطوره؟ فعلا با این بسازین تا بهتر گیر بیارم.

.

پاورقی: تولدم هم مبارک !

"خیلی بدیننننن"

 

 

!! نوشته شده توسط فاطمه | 20:30 | شنبه 11 خرداد1387 •

شیرونی!

 

     

 


 

سلام سلام سلامممم

اوه اوه چه با تاخير اومدم!

ديگه ديگه!

بايد يه كم كلاس كار و حفظ كرد ديگه

خُب حالا كه اومدم!!

هوا چقد گرم شده ! مي بينين تو رو خدا؟ جناب قندور هم كه كولرها رو جهت ِ نما نصب كردن! روشن نمي كنن كه. . .

خوببب بزار ببينمممم . . .

 

.

اينروزا رفتم تو حال درس خوندن. . به طرز اساسي. اين شكلي: !! صبحا 6:30 پا ميشم ميرم تو كار درس تا وقتي كه نفسم درآد ! ! ديگه گفتم اين فرجه رو خر بزنم ، تا تو امتحانا راحت باشم. 17_ام اولي رو دارم تا خوده 5 تير! !


امروز استاد كمربند زردمو برام بستيكي ديگه از بچه ها هم آبي گرفته بود ، اونم امروز بست.

اومدم خونه يه سورپرايز عظيـــــــــــــــــــم برام تدارك ديده شده بود! بعدن ميگم چي و چرا!!!

 


هوس كرده بودم دكوراسيون اتاقمو عوض كنم!‌ فكر كن تـهــنايي ( ) اين ميز كامپيوترو با كليه لاوزم روش از اين سر اتاق بردم اون ور!!! تازه جالب قضيه اينجاست كه 60 ثانيه نگذشت كه پشيمون شدم! ! بردنش آسون بودا ،‌آوردنش چرا انقدر سخت شد يهو؟! ؟ ! خلاصه دست به دامن مامان شدم هيچي ديگه 1 ساعت الكي زور زديم ، آخر سر دوباره همه چي سر جاي اولش بود!!! البته يه كوشولو تغير هم داشتااااا...

اصلاً مهم نيست...آخه  چند وقت ديگه قراره من اتاقمو عوض كنم. قراره وقتي اتاق زير شيروني آماده شد من جول و پلاسمو بر دارم و برم بالا... (ياد آن شرلي ميافتم!!! ) ولي نه خودم اين پيشنهادو دادم آخه يه صفايي اونجا ، باد خوره به شدت... تازه ارتفاعش هم واسه مواقع ضروري مناسبه!!

 

                   

 

پاورقي1: مرسي از اينكه اين همه استاد C++ بهم معرفي كردين!!

پاورقي2: مريمي كجايي تو لاكو ؟ از وقتي رفتين "بالاشهر" ديگه تحويل نمي گيري. . . حواست هست من كي ام؟! يه روزي يه فاطمه مي گفتي قلبت از هيجان واي ميستاد! حالا ديگه تحويل نمي گيري. . . سايه ت سنگين شده. . . اس ام اس ميدم به گوشي آجو ؛ اس ام اس كه نمي دي ، تك كه نمي زني ، به قول بچه ها "نور" هم نميندازي!!

خلاصه من هلاك اون صداتم يه احوالي بگير گلم. . . اقلاً نت مياي كامنت "خصوصي" بزار!‌ !

پاورقی۳: اون شکلک سوتی که اوایل گذاشتم افتخاری بودا...  من که اهل سوت زدن نیستم گذاشتم دل "بعضیا" که عشق سوت اند شاد بشه!!

 پاورقي۴: عکسای این پستمو فقط داشتین

 پاورقي۵: این شیرینی ها رو امروز (یعنی چهارشنبه . ۸ ـ ام) خودم پختم. انقده خوشمزه شدنننن...

تقدیم به همه ی شما:

 

     

 

!! نوشته شده توسط فاطمه | 19:18 | سه شنبه 7 خرداد1387 •

RSS