تبليغاتX
SmiGeL.BlOgFa

تــفادص!

سلام. امشب عجب شبي بود

دو تا تصادف سر خيابونمون شد. چقد دلم يه طوري شد...

اوليش پژو 206 سفيد كوبـوند به كمر يه پيكان. سر شب بود حدوداي 9. داشتم تلوزيون ميديم كه يه صداي خفني اومد... نيگاه كه كردم بعله... ملت هم كه ماجراجو همه جمع شده بودن.

اونيكي طرفاي 5/10 بود ماشينيه زد به موتوريه و در رفت..! اي نامرد... چقد دلم سوخت... اين يكيو آمبولانس هم اومد مثه اينكه موتوريه آسيب ديده بود... خوب آخه نامرد ديگه برا چي فرار كردي... اينه معرفت؟؟!؟

.

.

بگذريم...

اوايل هفته اي كه گذشت مسافرت رفته بوديم. دور پايتخت در 2 روز!!!

جمعه صبح زود رفتيم و يكشنبه غروب برگشتيم. ديگه شاه عبدالعظيم ، بهشت زهرا و حرم امام ، خود تهران (منزل اقوام) ، جمكران ، حرم حضرت معصومه.... خلاصه دست جناب ناپلئون رو از پشت بستيم يه تشكه هم زديم!!!!!

.

پاورقي1: خير سرمون پيام نوريم! همه گله دارن از اينكه كلاساش تشكيل نميشه. اما من گله دارم از پر كلاسي! هفت روز هفته 6 روزشو كلاس داريم!!! عجيبه ها!

پاورقي2: مچ دستم آسيب ديد...

آخه خوب حق بديد ؛ وقتي سنسي برام ميت نگه ميداره ، من همه ي تلاشمو مي كنم تا مُـشتــمو خوب و قدرتي بخوابونم. اونم هي ميگه: آفرين ، مرسي ، همينه و هي ميگه مشتات قدرتيـه... منم هي شير ميشم و محكم و محكمتر.... تا اينكه اينجوري بلا سرم مياد... و الان چند روز ِ مچ دست راستم خيلي درد مي كنه...

         

پاورقي3: دوستاي من ، تو رو خدا يه كوچولو واسه مردم اينورا دعا كنيد. كشاورزا بارون ميخوان واسه زميناشون....

خوب بايد اين برنجي كه 12 ماه سال هر روز مي خوريد و نوش جون مي كنيد (يادي هم نمي كنيد از اونايي كه 4-5 ماه زندگيشونو ميزارن واسه همين برنجا) كاشته بشه و به خوبي و پربار به حاصل برسه...

 

!! نوشته شده توسط فاطمه | 0:8 | جمعه 30 فروردین1387 •

بی هیچ حرفی!

 

من هنوز می پرسم که چرا زمانی که می شود شروع نکرد. . . .

    شروع شدیم؟!؟!


 

      بچه های باشگاه ما رو میگه ها! البته واسه مسابقات پارساله.

        مشتهای طلایی دختران آستانه ای!

 

 

!! نوشته شده توسط فاطمه | 12:49 | پنجشنبه 22 فروردین1387

چندروز خوشی

کودکی ،

دخترکی ،

موقع خواب ،

سخت پاپيچ پدر بود و از او می پرسيد:

«زندگی چيست پدر؟»

پدرش از سر بی ميلی گفت:

«زندگی يعنی عشق »

دخترک با دل پر شوری گفت:

«عشق را معنی کن »

پدرش داد جواب:

«بوسه ی گرم تو بر گونه ی من »

دخترک خنده برآورد ز شوق ،

گونه های پدرش را بوسيد.

زان سپس گفت: «پدر!

عشق اگر بوسه بـُــوَد ،

بوسه هايم همه تقديم تو باد...»

 


سلام.

5شنبه پيش نهار خونه عمه م اينا بوديم. لاهيجان. بعدازظهرش با دخترعمه م و شوهرش و و اون يكي دختر عمه م و عمه كوچيكم و دوتا پسراش حامد و هاني رفتيم بيرون. اول رفتيم طرف آبشار و از پله ها بالا رفتيم و يكم شيطوني كرديم

بعدش دور استخر يه دور كامل زديم. و شوهر دخترعمه م ما رو ساندويچ مهمون كرد. اون روز خيلي خوش گذشت. حدود سه ساعت پياده روي كرديم.

 

جمعه نهار هم طرف مادري فاميلا رو دعوت كرده بوديم. ماشالله انقد بچه مچه دارنا...من بيزار از جقله هاي شيطون... ديگه اينا رفتن تو خونمون هيچي سر جاش نبود! بعد از ظهر من و دادا وحيد و 2تا دختر دايي هام رفتيم پارك ساحلي كلي خنديديم. آخه هي عروس دوماد ميومدن واسه فيلم برداري... آخ اگه بدونيد چه جلف بازيايي در مياوردن!!!

آخر سري خواستيم بريم يه قليون حسابي بزنيم . همچين كه رفتيم و خواستيم بشينيم رو تخت گوشي دخترداييم زنگيد. داييم بود. گفت بياين ميخوايم بريم!!! يعني ضدحال قرن!! ما طوري كه كسي نفهمه از همونور زديم رفتيم تا سه نشيم!!

شبش خونه دخترعموي مامانم بوديم. لنگرود. كه من و خونواده داييم اونجا مونديم آخه قرار بود فرداش يعني شنبه بزنيم بيرون.

آره ديگه... شنبه رفتيم رامسر. نهار بوديم. جاتون خالي :

        

كلاً 5تا دختر بوديم. من و 2تا دختر دايي هام و دختر عمو مامانم(كوچيكتره) و دختر ِ دخترعموي مامانم(بچه صابخونه!)

اینجا رفته بودیم:

        

بعد از نهار هم رفتيم كنار درياي رامسر يه مجتمع تفريحي بود خيلي قشنگ و البته شلوغ بود. اول5تا دخترا با هم تباني كرده بوديم كه بعد از ظهري به داييم و آقا وهاب(شوهر دخترعموي مامانم!) بگيم كه زودتر بريم خونه. آخه ميخواستيم از اون ور بريم سفره خونه. بخدا من كاره اي نيستما! ولي خدايي خفن هواي قل قل كرده بودم! ولي چي بگم به اين.... كه همه ي قليون سراها رو بسته بودن.. اونايي كه اينورايين ميدونن جاده ليلاكوه معدن قليون سرا و سفره خونه بود... اما حالا برو ببين... سوت و كوره!

نشد... هوس قل قل رو دلم موند!!

ولي اين چندروز حال اساسي بود.

پاورقی: این عکسه خونه مادربزگم ایناست :

      

انقده باصفاست.

منتهی اینجا هوا ابری عکسش زیاد خوشکل نشده

اینم رودخونه پشت خونه مادر بزرگم فقط آب نداره!:

      

.

!! نوشته شده توسط فاطمه | 2:38 | سه شنبه 13 فروردین1387 •

سال 87 و...

من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست

بر درش برگ گلي مي كوبم

روي آن با قلم سبز بهار

مي نويسم:

"خانه ي دوستي ما اينجاست"

تا كه سهراب نپرسد ديگر:

"خانه ي دوست كجاست..."

                      


سلام و سلام و سلام.

عيدتون مبارك . بابا صد سال به اين سالها. اميدوارم سال پره موفقيت باشه واسه همتون. از ته دل واستون آْرزوي خوشي و سربلندي و سلامتي كنار پدر و مادراتون مي كنم.

خب بينم عيد تا حالاش چطور بود؟ بازار عيدي چطوره؟ مثه واسه من كساده؟!

اي بابا من ميگم اين فاميلاي تهراني كه نميخوان عيد بيان اينورا ، اقلاً عيدياشون پست كنن برامون! آخه نميگن ما هزارجور برنامه مي ريزيم واسه عيديامون...

.

.

بگذريم...

.

اينجوري كه من شنيدم قراره تو اين عيد ، جداي سيزده بدر ، يه روز سه چهار ماشيني بزنيم بيرون... آخ من عاشق اين بيرون رفتناي چند خونواده ايم... اونايي كه تجربه ش كردن ميدونن چي ميگم... اصل حاله ها.....!

ولي معلوم نيست كجا بريم. اين پسرعمه ي بي ذوق من ميگه بريم انزلي! آخه انزلي جاي ديدني باحال نداره... من ميگم بريم طرف مازندران و جواهر ده و جواهر دشت و 2000 و ..... اگه بتونم نظرم و بهشون قالب كنم مطمئنم خوش ميگذره...

حالا ببينيم چي ميشه اصلاً شايد كنسلش كردن...

پاورقي1: اون شعر بالا رو دوستم سمانه ي عزيزم يه شب قبله عيد برام فرستاده بود. سمانه دوست دوران مدرسه ست.

پاورقي2: يه چيزي ميگم بين خودمون بمونه... من اون لحظه كه سال داشت تحويل ميشد ... داشتم گريه ميكردم! آخه دلم خيلي گرفته بود... خدا بخير بگذرونه امسال رو...!!

 

!! نوشته شده توسط فاطمه | 14:36 | سه شنبه 6 فروردین1387 •

RSS