تبليغاتX
SmiGeL.BlOgFa

به نام نامی او!

سلام بهانه قشنگ من براي زندگي

آره بازم منم همون ديوونه ي هميشگي

فداي مهربونيات چه مي كني با سرنوشت

دلم واست تنگ شده بود ، اين نامه رو واست نوشت

 

حال منو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه

جاي نگاهت بدجوري تو صحن چشمام خاليه

ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه

از غصه هام هرچي بگم جونه خودت بازم كمه

ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون

فرياد زدم يا تو بيا... ، يا منو پيشت برسون

 

فداي تو ، يه وقت شبا بي خوابي خسته ت نكنه

غم غريبي عزيزم ، سرد و شكسته ت نكنه

چادرشب لطيفتو از روت شبا پس نزني

تنگ بلور آبتو يه وقت ناغافل نشكني

اگه واست زحمتي نيست بر سر عهدمون بمون

منم تو رو سپردمت دست خداي مهربون

راستي ديروز بارون اومد ، من و خيالت تر شديم

رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم

از وقتي رفتي آسمونمون ، پر كبوتره

زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بدتره

 

فـــداي تو ، نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم

حقيقتو واست بگم... ، به اخر خط رسيدم

نمي دوني چقد دلم تنگه براي ديدنت

براي مهربونيات ، نوازشات ؛ بوسيدنت

بخاطرت مونده يكي هميشه چشم براهته

يه قلب تنها و كبود ، هلاك يه نگاهته

من مي دونم

من مي دونم همين روزا عشق من از يادت ميره

بعدش خبر ميدن بيا... كه داره دوستت مي ميره...

 

عكساي نازنينتو با چندتا گل كنارمه

يه بغض كهنه چند روزه ، دائم در انتظارمه

تنها دليل زندگي ، "با يه غمي دوست دارم..."

داغ دلم تازه ميشه اسمتو وقتي ميارم

وقتي تو نيستي چه كنم با اين دل بهونه گير

مگه نگفتم چشاتو از چشه من هيچ وقت نگير...

 

دلم ميخواد يه چيزي رو بدوني

ديگه نه عاشقي.... نه مهربوني...

ميگم شبا ستارها ، تا مي تونن دعات كنن

نورشونو بدرقه ي پاكي خنده هات كنن

 

تنها دليل زندگي ، با يه غمي دوست دارم...

 


سلام و صد تا سلام ديگه روش...

يه چيزي بگم؟! اينروزا خيلي رو اين مسئله گذر زمان فكر مي كنم! چرا اينقدر همه چي داره تند تند ميگذره؟ آووووو!عقربه هاي ساعت و ببين انگار يكي دنبالشون كرده... چه خبره خب؟

هييييــس...! گوش كنيد.... صداي پاي محرم داره كم كم به گوش ميرسه..... انگار همين هفته پيش ، ‌ديگه خونه پُـرش ماه پيش بود ، تاسوعا عاشورايي كه گذشت... اصلاً همه ي اتفاقاي محرم صفر پارسال مثه يه فيلم جلو چشمم ِ.... بابا خيلي ديگه زود گذشت خُب.... مي بينيد تو رو خدا روزهاي طلايي عمرمون داره به سرعت برق و باد مي گذره..... مي ترسم روزي بياد (همونجور كه واسه همه اومده) كه حسرت يه ثانيه از اين لحظه هارو بخورم.. اما چه فايده كه ديگه برگشتني نيست....

ميگم اين 86 چه عجله اي داره ها.... انگار اصلاً حوصله ي موندن نداره... داره هي خدا خدا مي كنه كه اين 3 ماه هم بگذره و تموم... بره و به تاريخ بپيونده....

ميدونيد ، من امسال لحظه تحويل سال خواب مونده بودم. يادتون كه هست : ساعت 3 و 37 دقيقه و 26 ثانيه بود...

شبش(شـپـش نه شـبـش!) قرار گذاشته بوديم كه هركي تونست زودتر زنگ بزنه به اون يكي و عيد و تبريك بگه...

من اون شب با صداي توپ و ترقه هايي كه بيرون مي تركوندن بيدار شدم . از اتاقم رفتم بيرون ديدم تلوزيون داره پيام رهبر و رو نشون ميده.... يه تبريك و روبوسي مختصر با مامان و بابا كردم (داداش وحيد رفته بود حرم ، آخه اونجا مراسم بود وحشتناك!. البته بعدش من هم به ...خوردن افتادم كه چرا نرفتم....!) و برگشتم تو اتاقم.

خواستم دوباره بخوابم كه ديدم ، اي دل غافل... ما يه قراري داشتيم....... تا اومدن بزنگم ديدم خودش زنگ زد... اَه باز من باختم.......

مثه اينكه حرم بود . اوووووف..... انقد شلوووووغ بوود ؛ اصلاً صدا به صدا نمي رسيد... نفهميدم چجوري تبريك گفتم....

خلاصه اصلاً نفهميديم چه جوري گذشت اين سال... ولي ميدونيد تا اينجاش كه خُب الحمدلله سال خوبي بود... يه خورده فراز و نشيب داشت.. بعضي جاهاش خيطي خوريم... گاهي گند زديم.... يه جاهايي داشتيم سوتي ميداديم... اما در كُل خوب بود... ايشالله اين سه ماه هم به خوشي بگذره....

من دو هفته ديگه امتحانام شروع ميشه... _ 6 دي . تا 24 ام هم بايد باهاشون سر و كله بزنم.... واسم دعا كنيد....

پاورقي 1 : كربلاي مامان اينا افتاد واسه اسفند ماه _ ايشالله.

پاورقي 2 : دوستان از اينكه كم سر ميزنم بهشون عذر ميخوام. از خونه آنلاين نميشم ؛ كافي نتمون هم (هموني كه همش پاتقمون بود ) يه مدتي بسته ست. جاهاي ديگه هم حوصله جوّ فنچوليشو ندارم! آخه همه جا فينگيلي بچه ها ريختن پُـر....

 

خودتون ببوسيد _ مراقبه خودتون باشيد _ خدا نگهدارتون.

 

!! نوشته شده توسط فاطمه | 16:29 | جمعه 23 آذر1386 •

عجب حسی

 

گل نازم تو با من مهربون باش

واسه چشمام پل رنگين كمون باش

اسير باد و بارونم شب و روز

گل ِ اين باغ ِ بي نام و نشون باش

من عاشقي دلخونم...

شكسته اي... ؛ محزونم

پناه اين دل بي آشيون باش

دلم تنگه ؛ تو با من مهربون باش

گل ناز آسمونم بي ستاره ست

مثه ابرا دل من پاره پاره ست

دوباره عطر تو پيچيده در باد

نفس امشب برام عمر دوباره ست

من عاشقي دلخونم...

شكسته اي... ؛ محزونم

پناه اين دل بي آشيون باش

دلم تنگه ؛ تو با من مهربون باش

گل نازم بگو بارون بباره

كه چشماتو به ياد من مياره

تماشاي تو زيره عطر بارون

چه با من مي كنه امشب دوباره

شب و تنهايي و ماه و ستاره...

من عاشقي دلخونم...

شكسته اي... ؛ محزونم

پناه اين دل بي آشيون باش

دلم تنگه ؛ تو با من مهربون باش

آه گل ناز....

گل ناز

گل ناز

دست خواهش كودكانه ام ، قد مي كشد تا ساقه ات...

 

 

!! نوشته شده توسط فاطمه | 23:16 | دوشنبه 12 آذر1386

كمي عشق!

 

دلم گم شده است

چراغی به من بدهید تا در تاریکی مطلق پیدایش کنم

تو اگر چشمانت را از من بپوشانی ٬ کودک شرور آن سالها می شوم و

شیشه پنجره هارا می شکنم

تند باد را گرفتار می کنم

و خواب چشمهارا مثل پرستویی مهاجر پر می دهم

اگر تمام زمین را به نام من کنند ٬ دوباره به شهر خودم باز می گردم

آنجا چشمه ای هست که کودکیم را در آن پنهان کرده ام

تو هم هر کجا بروی در دل من جا داری

مگر نمی دانی ؟ مگر نمی دانی دل من مرز آسمان و زمین است ؟

                                           "کش رفته از وبلاگ سعید پور محمودی"

پاورقي 1 : من بي مامان و بابا دلم مي گيره!!

پاورقي 2 : نازنينم : ادامه مطلب براي توست

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط فاطمه | 23:34 | سه شنبه 6 آذر1386 •

 لحظه _ مهدی اخوان ثالث

همه گویند که : تو عاشق اویی
 گر چه دانم همه کس عاشق اویند
لیک می ترسم ، یارب
 نکند راست بگویند ؟

 


بساطیه این خوش شانسیه من! البته از آرایه ی متناقض نما استفاده کردم : من <=> خوش شانسی !؟!؟!

قضیه اینجاست که مادر و پدر گرام تصمیم گرفتن برن سفر زیارتی کربلا. خب به سلامتی... ایشالله قبول باشه ازشون....

آخه یکی نیست بگه چرا یه دونه دخترتون و درک نمی کنید! بابا اینا اَد زدن دقیقاً هفته آخر ترم دارن میرن. یعنی روز 6_ام ، که من امتحانام شروع میشه اونم اولین روز و دو تا امتحان ، دقیق روزیـــه که میان(البته احتمالاً!)... حالا بماند که کلّی برنامه ریخته بودیم این 7_8 روز و بترکونیم و کلّا خوش باشیم که بعــله... قربونش برم زد تو حالمون... با End ِ فشار درسا مگه میشه رفت گلاب به روتون دستشویی؟!؟ چه برسه خوش بودن با دوستان... اَه...

حالا ضدحال بعدی اینه که شب یلدا تنهاییمممممممم نمیخوامممممممم.... یه شب به این قشنگی که آدم باس با خونواده ش باشه... و کلّی آجیل و خوراکی بخوره ، من و داداشم تنهاییم... البته اگه منو دک نکنه و دوستاشو نیاره نریزه تو خونمون (البته عمرن اگه من بزارم ، از رو نعش من باید رد بشن!!!)

یه چیزه دیگه هم از وقتی که قرار شد اینا برن ذهنمو مشغول کرده. می دونید قرار ِ مامان بزرگم (مامانه مامانم ) از اینور از اونور هم عمه م و شوهرش هم باهاشون برن... (کلّا سفر خانوادگیه مثه اینکه!!) می دونید من نمی دونم اون روزی که اینا میان من برم خونه مامان بزرگم اینا ، مهمونیه این طرف.... یا اونور خونه عمه م اینا .... تصمیم گیریش خیلی سخته...

مامانم که با مامان بزرگ میره اینور . خب من هم باید اینجا باشم.... ولی خب مهمونی اونور خیلی باحال تره... همه فامیل جمع میشن... انقد هم ، قربونه نسلمون برم! همه مون بچه باحالیما ، جمع که بشیم دور هم اوووووووووووووووووووففففففف بزمی میشه ؛ آخره خوشی....

آقا نمیخواممممم...! من نمی دونم چی کار کنم.... کاش میشد آدم در آن ِ واحد دوجا باشه.... خیلی خوب میشد.....

حالا اصلاً اگه واقعاً هم بزنه و همون روز 6_ام برگردند که دیگه جفت مهمونیا رو از دست میدم خب...

گند بزنه این شانسه ما رو.......

پاورقی 1 : دوستان یادمه پارسال دور و بره شب یلدا تو یه سری از وبلاگا دیده بودم یه بازیه شب یلدا راه انداختن که 5 تا خصوصیاتشون و میگن و 5 نفر رو هم دعوت می کنن که اینکارو بکنن و الی آخر.... هرچی موندم ، این وبلاگ کامنت گذاشتم ، اون وبلاگ کامنت گذاشتم... نه خیر... هیشکی منو دعوت نکرد....اما خدا شاهده اگه امسال منو دعوت نکنیدا دیگه فاطی شارژ و شنگوله هیشکدومتون نیستم... گفته باشم....

پاورقی 2 : یه ضدحال اساسی خوردم این چند روز. خیر سرم نشستم پیش پیش یکی از کتابامو با کلّی اشتیاق خوندم ، کلّی کلاس گذاشتم یه دفترچه هم گرفتم نکته برداری کردم.... زرتی زد و کتابه عوض شد!!!!! آخه یکی نیست بگه الآن وقت کتاب عوض شدنه؟؟!

پاورقی3 : جیگرتو گاز گاز....!

        

!! نوشته شده توسط فاطمه | 13:37 | پنجشنبه 1 آذر1386 •

RSS