کووش پس؟
جاي خالي
خيلي چاق بود.پاي تخته که مي رفت ، کلاس پر مي شد از نجوا. تخته را که پاک مي کرد ، بچه ها ريسه مي رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند مي زد.
آن روز معلم با تأني وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود.يکي گفت:«خانم اجازه!؟گلابي بازم دير کرده»
و شليک خنده کلاس را پر کرد....
معلم برگشت.چشمانش پر از اشک بود.آرام و بي صدا آگهي ترحيم را بر سينه سرد ديوار چسباند....
لحظاتي بعد صداي گريه دسته جمعي بچه ها در فضا پيچيد و جاي خالي او را هيچ کس پر نکرد...![]()
سلام.
به مریم :
قدیما یه مریمی بود پیش خونمون مینشستن.... مدتیه از اینجا رفتن.... گـُـمش کردم.... دلم براش تنگ شده... واسه جیک جیکاش....
یادم نمیره تو دفترم برام چی نوشتی مریمی... سال ِ آخر:
« ........ به هر حال امسال آخرین سال با هم بودن ِ (آخرین سال) هر چند که خونمون زیاد از هم دور نیست و من هرگز ناس ناسیم رو فراموش نمی کنم و میدونم که تو هم Never منو فراموش نمی کنی..... »
مریم خانومم تو درست گفتی اما در مروده من ، نه درمورده خودت....!! یعنی رفاقت چندین و چند سالمون ارزشش همین قدر بود؟
یادته اول ِ آشنایی با شبکه چی نوشته بودی برام؟ :
« چشمامو می بندم و سعی می کنم چشمای زیبات رو به یاد بیارم... چه جالب با اینکه 11 سالاز دوری من و تو میگذره ! و هنوزم ندیدمت ولی چشماتو خوب یادم میاد. رفتی و دیگه پشت سرت رو هم نگاه نکردی... ولی چرا؟ مگه من ارزشش رو نداشتم؟ یعنی این همه دوستی رشته ش با یه عشق پاره شد؟ ....
فاطمه اینا همه ش پیش بینی 11 سال دیگه بود... بیا کاری کنیم که هرگز اینجوری نشه. تو رو خدا. خواهش می کنم...
سر ساعت ِ شبکه _ شنبه _ 9/2/1385
خانوم رنجبر داره فصل 10 رو درس میده ؛ تو برای من می نویسی و من برای تو.... »
مریم جان چی شده؟ چرا فراموش کردی حرفای خودتو؟ کی اومده تو زندگیت ما رو تو کمتر می بینی؟
شاید یه حسود چشممون زده؟ بگو کی ما رو تنهایی دیده؟..........
...... شماها رفقای من ، اگه هرجا بهش برخوردین ، بهش بگید این رسمه رفاقت نیست... همین.
پاورقی 1 : خیلی سنگینه ها بین میلیاردها آدم این کره ی خاکی فقط 313 تاشون خوبه خوبن... که اونم فقط خدا میدونه که خوبه خوب هستن یا نه... به قول رضای صادقی : « قربونت برم خدا ، چقد غریبی رو زمین....» وای خدای من آخه به کی میشه اطمینان کرد؟؟؟؟
پاورقی 2 : هرچی میخوام این مدت فقط به درسام فکر کنما ؛ مگه میشه.....
پاورقی 3 : داشتم آرشیو وبلاگ خودمو ( اون اوایـلشو ) نیگاه می کردم.... وضع همکلاسی خیلی بد شده... می دونم که دیگه مثه اون موقع ها نمی نویسم... از این بابت خیلی متاسفم... دلم واسه همونجوری نوشتنا تنگ شده.... دوستای قدیمیم ، منو ببخشید که دیگه همکلاسی مثله اون اوایلش پر شور و نشاط نیست..... سعی می کنم آدم بشم و مثه همون موقع ها بنویسم...البته سعی می کنم ولی قول نمیدم
یادش بخیر....
تعطیلات
پند لقمان حکیم به فرزندش
ای جان فرزند
هزار حکمت آموختم که از آن چهارصد حکمت انتخاب کردم و از آن چهارصد ، هشت کلمه برگزیدم که جامع کمالات است:
دو چیز را هرگز فراموش مکن : 1- خدا را 2- مرگ را
دو چیز را همیشه فراموش کن : 1- به کسی خوبی کردی 2- کسی بتو بدی کرد
و امّا چهار کلمه دیگر... :
به مجلسی وارد شدی زبان نگهدار
به سفره ای وارد شدی شکم نگهدار
به خانه ای وارد شدی چشم نگهدار
به نماز ایستادی دل نگهدار
5شنبه ، جمعه _ جای دوستان خالی _ رفته بودم تعطیلات. دختر دایی گرام از تهران تشریف آورده بودند ، من هم واسه اینکه دلش نشکنه (آخه میدونی این همه راه اومده بود فقط و فقط به عشق من!) و بی نصیب از زیارت من برنگرده! رفتم به ملاقاتش. بی شعور به من میگه : فاطمه من شب پنج شنبه حرکت می کنم صبح پنج شنبه خونه مامان بزرگم تو هم بیا اونجا ، اونوقت من عصر پنج شنبه زنگ زدم به خانوم :
_ الو سلام چطوری؟
_ ee سلام خوبی؟ کجایی پس تو؟
_ اتفاقاً واسه همین زنگ زدم . خواستم بت خبر بدم خودتو آماده کن (از خوشحالی ذوق مرگ نشی!) که من دارم میام. خونه مامان بزرگی دیگه؟
_ نه!!!!
من و معصوم (دختر عموی مامانمه) تو راه لنگرودیم!!!!!
_ چــــی؟؟؟!؟؟؟! ![]()
خیلی بی شعوری بابا!!! عوضی ، به من میگی بیا خونه مامان بزرگ بعد خودت در میری؟ دیگه تو چیشای من نیگا نمی کنیـــا..!!!! اگه من زنگ نمی زدم میخواستی چیکار کنی؟ میرفتم اونجا تنها.... بخدا بگیرمت خفه ت می کنم...!
_ چی داری میگی ؟! ؛ تو که جوابمو نمی دادی ، اس ام اس دادم به وحید گفتم فاطمه داره میاد خونه مامان بزرگ یا نه؟ وحید گفت اول که به فاطمه گفتم ، گفت اَههههههه این دختره (یعنی دختردایی م) چرا ولمون نمیکنه!!!!!!!!! (من کی گفتم؟؟!!) بعدش گفت امروز صبح حرکت کرد اومد خونه مامان بزرگ یه چاقو هم من داشتم ازم گرفت که بیاد سرتو ببره!!!!!!!! ..... من هم دیدم تو صبح نیومدی گفتم لابد مشکلی داشتی دیگه...
_ای واااای...!! عجب نامردیه این وحید.... ، من کی گفتم این چرت و پرتا رو ؟! مزخرف گفته جونه سمیه...
_ حالا ولش .. تو هم بیا طرف لنگرود! کلّی برنامه داریم بابا!! یه آژانس بگیر بگو آقا یه سره من ببر جلو پارک فجر ، اونجا ما منتظرتیم!
_ امره دیگه ای باشه تو رو خدا؟! کرایه مو تو حساب می کنی؟ خیلی نامردی رامو دور کردی...! نمی بخشمت....
خلاصه هیچی آقا رفتیم لنگرود ، اونطور که بوش میومد شام خونه دختر عمو فاطی (دختر عمو مامانم _ خواهر معصومه) تلپ بودیم. اونم اتفاقاً شوهرش شب نمی اومد.... خلاصه دیگه End خوش گذرونی...قبل از شام رفتیم یه سر خیابونا رو متر کردیم... یه کم خریدو .... بعد از شام هم رفتیم پارک فجر و.......
فرداش صبح برگشتیم خونه مامان بزرگ اینا... نهار اونجا بودیم و عصری سمیه میخواست برگرده ، باهم تا آستانه اومدیم و اون رفت تهرون و منم برگشتم خونه....
پاورقی 1 : واقعا در عجبم از این ملّت... عجب زمونه ای شده والله.... خدای من چقد بازیگرهای فوق حرفه ایی دور برمون هستن و مشغول نقش آفرینی اند! یه جورایی از خودم مأیوس شدم! عقبم دیگه از همه! عمری من بتونم اینطوری جلو هرکی یه سیاستی رو پیش بگیرم.
آخه شما بگید ، به کی میشه اطمینان کرد؟ بخدا این اواخر دیگه کم کم دارم به خودم هم شک می کنم! وای خدا ، از زندگی کردن می ترسم! از آینده...
اگه یه روز شنیدید که سکته مغزی ، قلبی ،... همه رو باهم زدم ! مطمئن باشید از دست این دشمنای دوست نمای دور و برم به این عاقبت دچار شدم!!!![]()
پاورقی 2 : خدایا شکرت.... بخاطر همه چیز... بخاطر اینکه هستم و هست.... (مواظبمون باش ، هنوز کار داریـمــــاااا!)
پاورقی 3 : قالب وبلاگ رو برگردوندم. آقای.... فقط واسه حرفی که زدید همین و بس.
پاورقی 4 : شنبه صبح هم رفته بودم واسه ثبت نام. عجب بازاریه بابا... یه یارو رو گذاشتن مسئول ثبت نام ، اصلاً پرت ترین آدمیه که تو عمرم دیدم! خلاصه یه سری فرم و شماره حساب و از این جور چیزا گرفتیم و تا ببینیم بعد چی میشه...
از حالا باید بچسبم به درس ، چون اصلا حال دوبار پاس کردن یه درسو ندارم... از طرفی هم که یه ماهی میشه کلاسا شروع شده و دی ماه هم امتحانه... کلاسا هم که قربونشون برم پیام نوره و ..... بعله دیگه....!
خلاصه اینکه اگه یه کم دیر شد عرض ادب من خدمت دوستان به بزرگی خودتون ببخشید.
خودتون و ببوسید
یا علی![]()

