تبليغاتX
SmiGeL.BlOgFa

کوه رفتیمم

یه سلام داغ ِ داغ خدمت همه دوستان گل و سنبل خودم.

 

قبل هر چی ، اربعین حسینی رو اول به خود ِ آقا مهدی (عج) و بعدش به همه ی شما دوستای خوب و مهربون خودم تسلیت میگم.

 

 

و امّا بعدش: واااااااااااااااااااااااااای اگه بدونید ، چقد امروز خوش گذشت. آره درست فهمیدین ، هوا خوب بود ، تووووووووووپ. جاتون خالی رفتیم کوه ، آخ اگه بدونی ، به جرأت می گم فوق العاده ترین کوهی بود که تا حالا رفتم. یعنی آخرشااااا.... صبح که ساعت 6 حرکتمون بود ، رفتیم تا اونجا ، قرار بود یه گروه دیگه از یه شهر دیگه هم بیاد که با هم بریم بالا. جونم برات بگه ، همین اول که رفتیم یه رودخونه بود که حدوداً یه ساعتی اونجا واسه صبحونه موندیم. بعدش حرکت کردیم واسه رفتن به دشتهای بین کوه که نهار رو اونجاها بمونیم. وای نمی دونید یه جا رودخونه تا خود ِ کنار کوه اومده بود اون یه تیکه هم همش سنگای بزرگ و لیز داشت. اونجا رو بچه های اون گروه یه طناب کلفت از اینور رودخونه به اونورش بستن ، بعد خودشون وایستادن تک تک دست بچه ها رو گرفتن و بردن. آخ  انقد اونجا هیجانی بود که نگو......... فقط حیف هیشکی نیافتاد یه خورده بخندیم...!!!!

واسه نهار یه دشتی مونده بودیم سبزه سبز بود. ولی انقد اونجا سرد بود. بچه های دو گروه 4 تا آتیش روشن کرده بودن. نیشستیم دورش و گرم شدیم و نهارم زدیم.حالا بعد نهار هم یه سری خورده مسائل روی داد که دیگه یعنی آخره حالشو ببر بود.! دیگه این بماند!! (خصوصیه.....!!! )

فکر کنم یه 4_5 ساعتی واسه نهار و استراحت مونده بودیم. تازه ، بچه های ما با اون گروه طناب کشی کردن(با همون طناب کلفته که از رودخونه رد شده بودیم) ، خوشبختانه آبرومونو خریدن و ازشون بُردن...

غروب که داشتیم بر می گشتیم بارون گرفته بود. یعنی اول نم نم بود که کم کم تند شد، (البته نه اونقدر تند.) جوری که وقتی تو ماشین نشستیم هممون نم دار بودیم! برگشت یعنی همون پایین اومدن هم جالب بود. دو سه بار گاوا بهمون حمله کردن!! انقد باحال بود....

خلاصه بگم خدا خیلی بهمون حال داد ، قربون خداجونم برم، هم هوا نسبتاً خوب بود ، هم کوهش آخره منظره بود ، هم اینکه اتفاقهایی که افتاد خیلی روزمون و قشنگ کرد و مهمتر از همه اینکه با توجه به سنگینی ماه صفر ، همه سالم برگشتیم خونه هامون!!

آهان یه چیز دیگه اینکه ، شاید از خوبیهای این کوه این بود که من با دوتا از بچه ها که یه مقدار ناراحتم کرده بودن و باهاشون حرف نمی زدم ، آشتی کردم . آجی مریم هم با دو نفر دیگه که با اونا هم قطع رابطه کرده بود ، آشتی کرد.

الهی من قربون همتون برم که می دونم واسه دعاهای شما بوده که این کوه برگزار شد و خیلی هم خوش گذشت. من فدای همتون.

دو سه تا هم عکس از مناظر اونجا گرفتم که می زارم ببینید چقد فوق العاده بود.

 

                 

عکس اول

 

 

                

 

عکس دوم

 

 

                 

 

عکس سوم

 

 دوستان بزارید یه چند کلمه آدمیزادی بگم !

ببینید ، وقتی دیگران نمی تونند درکتون کنند ، خدا شما رو درک می کنه. اون عاشقیه که همیشه شما رو دلگرم میکنه ، بدون توجه به اینکه ممکنه شما چه خطاها و اشتباهاتی انجام داده باشید. دیگران فقط یه لحظه یک دم به شما مهر و محبت می کنند و بعدش شما رو از یاد می برن. امّا خدا هیچ وقت رهاتون نمی کنه. 

این جملات رو با تأمل بخونید که عینه واقعیته :

خداوند هر روز از طرق بی شماری خواهان عشق شماست.اگر او را نپذیرید، مجازاتتان نمی کند. اما شما خودتان، خود را مجازات می کنید، دریابید" آنکه تسلیم خداوند است، همه چیز تسلیم اوست "

 

قربون مرام همتون . یا علی مدد

 

!! نوشته شده توسط فاطمه | 23:30 | جمعه 18 اسفند1385 •

کمک !

سلام دوستان چطورید؟

اگه حال منو بپرسید که خوب هی... بدک نیستم... میگذره دیگه.....

والله این چند روز که همش درگیر بودم . مخصوصاً دوشنبه که از صبح رفتم بیرون از بس که کارم زیاد بود و طول کشیدا اومدم خونه یک بود... هیچی دیگه اول رفته بودم اداره پست دفترچه فراگیر اومده بود سه ساعت موندم اونو گرفتم . بعدش با بچه ها یه سر رفتیم دانشگاه  ، واسه کسب اطلاعات و از این مزخرف بازیا... بعدشم مامان جونم گفته بود یه چیزایی براش بخرم کلّی هم معطل اونا شدم و خلاصه دیگه.......

بچه ها یه چیزی بگم؟ انقد الآن ضد حالم... یعنی احساس می کنم قرار یه ضدحال اساسی در دو/سه روز آینده بخورم... می دونید چی شده؟ از یه ماه پیش با آجی برنامه ریخته بودیم هیجدهم اسفند ، که این جمعه باشه ، با گروه ، بریم کوه. ولی  اینجور که بوش میاد هوا خرابه... خیلی بد میشه هاااااا... (الهی گوش همتون کور شه که چشم ندارین ببینین میخوام خوش باشم!!) خوب یه خورده دعا کنید هوا تا جمعه خوب بشه... جونه من!؟ باشه؟! فدای همتون بشم من...

راستی بچه ها من سر یه دو راهی موندم ، می تونید کمکم کنید؟ تو رو خدا فقط اگه کمکی ازتون بر میاد و واقعاً چیزی سرتون میشه دریغ نکنید....

قضیه اینجوریاست که من تو انتخاب رشته موندم. یعنی ببینید بین دو تا رشته نمی دونم کودومو انتخاب کنم: اونم یکیش مهندسی نرم افزاره اون یکیش هم مهندسی فناوری اطلاعات (IT) .

تو اینکه IT جدیدتره و به قول معروف آپ تو دیت تره که شکی نیست ، ولی خوب می ترسم برم ، بعدش به قول بچه ها بشم مثه خری که تو گِل مونده.!! آخه میگن سخته . راستش میخوام بدونم سختیش واسه اینه که زبان انگلیسیش زیاده یا نه برنامه نویسیش خیلیه... خوب اگه قضیه برنامه نویسی باشه می تونم باهاش کنار بیام.................

حالا تو رو خدا دوستان اگه چیزی سرتون میشه یه راهنمایی بکنید ممنون میشما تا بیست و یکم هم بیشتر وقت ندارمااااااااا

( خلاصه دیگه نمی دونم با چه زبونی حالیتون کنم که باید زوررررررر هم که شده کمکم کنید..! فمیدییین؟!؟! )

واییییییییییی یه چیــزییییییییی : من واکســـــــــــــــــــــن نمیخوامممممممممممممممم!! آخه گیر دادن هِی هپاتیت مپاتیت میگیرین و چه میدونم از این لوس بازیا.... اصلاً نمیخوام.

                   زوره؟؟؟؟؟؟

این آجی می خواد فردا(چهارشنبه) من و با خودش ببره واکسن بزنیم!!!

آجی جونم ، وا بده تو رو خدا...

یه لحظه وایسااااا....* نه نه... میام باهات ، به یه شرطی! باید قول بدی که بعده واکسن زدن بهمون ساندیس میدن.. فقط در این صورت که میام . قبول؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستی هیشکی فهمید که 10 اسفند همکلاسی 1 ساله شد؟

 

بچه ها ببینید ، تو این پستم چندتا چیز ازتون خواستما (دعا واسه جمعه ، راهنمایی تو انتخابِ.... ) یادتون نره ها تو کامنتا بهم بگید.

. اگه جمعه هم جور شد و رفتیم عکسای اون روز رو می زارم تا شماها هم حالشو ببرین!

فدای همتون.

خوب و خوش و شاد و مهربون و سبز و آبی و سفید و مثله مشکی تک رنگ باشین...

به امید روزی که او بیاید . یا علی تا بعد

!! نوشته شده توسط فاطمه | 22:51 | سه شنبه 15 اسفند1385 •

من بازم اومدمم!

 

سلام سلام صدتا سلام نینانای نینای نای!!!

دوستان چه طورن ؟ خوبید؟ خوشید؟ خوب میگذره؟ .......به من چه اصلاً..... نمی خواممممممم!!!

چی؟؟ یه مدت نبودم نق نقو شدم؟؟....... نه بابا! اینچوریام نیست...

بچه ها الآن داره بیرون برف میاد. میدونم الآناست که دیگه برقمون قطع بشه... همش واسه سیم کشی شهرمون دیگه ... الهی خدا بگم چیکارشون کنه این اداره برقیا رو.... اَه... منم مجبورم امشب تند تند آپمو بزنم که اگه برق بره ضدحاله.

اصلش میخواستم این دفعه این نامه رو که از یه پسر به پدرشه بزارم بخونید و باباها عبرت بگیرن!!!(نکته: شماها بخونید بابا هاتون عبرت بگیرن!!!!!!)  یعنی خیلی وقته می خوام اینو بزارم ، که هی نمی شد. حالا تا برق نرفته اینو بزارم بعدش اگه حرفی پیش اومد دوباره می نویسم.

 

Stacy

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود،با تعجب دید که تخت خواب کاملا مرتب و همه چیز جمع و جور شده.یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود:پدر!! با بدترین پیش داوری‌های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان،نامه رو خوند:

پدر عزیزم،با اندوه و افسوس فراوان برایت می‌نویسم.من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم،چون می‌خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم.من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم.او واقعا معرکه است،اما می‌دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت؛به خاطر تیز‌بینی‌هاش، خالکوبی‌هاش، لباس‌های تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره.اما فقط احساسات نیست، پدر.اون حامله است!

Stacy به من گفت ما می‌تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کلی هیزم برای زمستون. ما یک رویای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه.

Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعا به کسی صدمه نمی‌زنه.ما اون رو برای خودمون می‌کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه‌ای که توی مزرعه هستن،برای تمام کوکائینی‌ها و اکستازی‌هایی که می‌خوایم.

در ضمن،دعا می می‌کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر. من ۱۵ سالمه؛و می‌دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز مطمئنم که برای دیدارتون برمی‌گردیم، اونوقت تو می‌تونی نوه‌های زیادت رو ببینی.

با عشق.

پسرت:John

------------------------------------------

پاورقی:

پدر،هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست.من بالا هستم،خونه‌ی Tommy ! فقط می‌خواستم بهت یاد‌آوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم نسبت به کارنامه‌ی مدرسه که روی میزمه وجود داره!!!

دوستت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود،بهم زنگ بزن.

            تقدیم به همتون

 

آهان یه جوک هم دیروز داداشم برام تعریف کرد فقط نیم ساعت خندیدم اونم میزارم که بخونید. البته احتمالاً همتون شنیدین. منم چون یه مدتی کم میومدم نت اونو نشنیده بودم خوب...

 

سؤال آزمون کارشناسی ارشد نیمه دوم سال 85 :

1) هه هه هه

2) هه هه هه

3) هه هه هه

4) هه هه هه

سؤال : قُـلمراد در کدام گزینه سُرفه می کند؟!

 

تکراری بود نه؟ ولی قشنگ بود خدایی.... مگه نه؟؟... اصلاً هرچی من بگم همونه ، فَمیدییییی؟؟؟؟؟؟

خوب دیگه فعلاً هیچ حرف خاصی ندارم فقط امشب میخوام اگه شد کدهای وبلاگمو یه تغیراتی بدم. اگه دادم ، نظرتون و درموردش بگید اوکی؟؟ قربونتون.

 

خوب دیگه ما بریم به الباقی کارامون برسیم. فعلاً با اِجزه ... یا علی تا بعد.

!! نوشته شده توسط فاطمه | 0:29 | دوشنبه 7 اسفند1385 •

RSS