تبليغاتX
SmiGeL.BlOgFa

من عاشق بارونم...... مخصوصا شباش.......

 دوباره باران آمد.

 من در باران آمدم.

 چتری نداشتم که روی سربگیرم و به ناچار با باران دوست شدم.

 زیر باران ماندم.

 چقدر خیس شدم…

 گلها هم خیس شدند.

 همه چتر داشتند.

 همه با چتر در باران آمدند.

 ناگاه

 یک نفر آمد.

 من او را می شناختم…                  

 او چترداشت…

 اویک چتر بزرگ داشت…

 وقتی تنهایی ابر و اشک باران را دید

     دلش تاب نیاورد…

 به دلخواه چترش را بست…

 با باران صمیمانه دوست شد…

 او دلش بزرگتر از چترش بود.

 یک نفر بی چتر در باران آمد... 

!! نوشته شده توسط فاطمه | 5:25 | دوشنبه 11 اردیبهشت1385 •

      چون بچه های خوبی بودید این عکس رو واستون گذاشتم:

    

 

 

      

!! نوشته شده توسط فاطمه | 0:15 | جمعه 8 اردیبهشت1385 •

    

  اگر نمی توانی بلوطی برفراز تپه ای باشی

   بوته ای دردامنه کوهی باش

   ولی بهترین بوته ای باش که کنار راه میروید

   اگر نمی توانی بوته ای باشی علف کوچکی باش

   وچشم اندازکنار شاهراهی را شادمانه تر کن

   اگر نمی توانی نهنگ باشی فقط یک ماهی کوچک باش

   ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه !

   همه مارا که ناخدا نمی کنند

   اما ملوان می توان بود

   اگر نمیتوانی بزرگراه باشی کوچه راه باش

   اگر نمی توانی خورشید باشی ستاره باش

   با بردن وباختن اندازه ات نمی گیرند

   هرآنچه هستی بهترینش باش....

!! نوشته شده توسط فاطمه | 5:30 | چهارشنبه 6 اردیبهشت1385 •

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی زنند

قفل،

افسانه است...

و قلب برای زندگی بس است...

روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم

ومن آنروز را انتظار می کشم

حتی روزی که نباشم....

 

!! نوشته شده توسط فاطمه | 5:27 | یکشنبه 3 اردیبهشت1385 •

RSS